سيد محمد عبد الحسيب بن سيد أحمد العلوي العاملي

86

قواعد السلاطين ( فارسى )

بدانم كه در وى شكوهِ شهىست * و گر رد كند ، بانگِ طبلِ تهىست « 1 » پس ، رسولى از براى تحصيل اسب با تحف و هداياى لايق ارسال داشت . آن رسول به اندك زمانى رسيد و جوار منازل حاتمى نزول اجلال نمود . قضا را مقارن رسيدن ايلچى ابرى ظهور يافت ؛ باران و برف آمدن آغاز كرد . حاتم ، مهمان را دلدارى تمام نموده ، فى الحال حكم به كشتن آن اسب كرد به تهيهء طعام كه تا گلّه مسافتى بود و از جهت بارش ، تحصيل گوسفند متعذّر بود ، و چون طعام مهيّا كردند ، به نزد مهمان حاضر ساختند و بعد از احضار اسباب استراحت از خيمه بيرون رفتند . در آن شب ، هيچ نوع سخن مذكور نشد . صباح به عذرخواهى ، حاتم رجوع نمود . ايلچى ، منشور قيصرى با هدايا به حاتم عرض كرد . چون حاتم به مضمون مكتوب اطّلاع يافت ، متحيّر و متفكّر شد . رسول از تفكّر او تصوّر كرد كه حاتم در دادن اسب امتناع دارد و از خود دور نمىسازد و مترنّم شد كه : اگر در دادن اسب مضايقه بود ، از جانب ما چندان مبالغه نيست . حاتم در جواب تلقّى نمود كه : مرا ازين جنس اسب اگر هزار باشد و كمترين كسى طلبد ، به هيچ‌وجه مضايقه صدور نيابد ، خصوص پادشاه عظيم الشأنى يك سر اسب از من طلبيده ، از براى جزوى ، رسول بزرگوارى پيش من ارسال فرموده ، انديشهء من از تحيّر غايت تحيّر است كه چرا زودتر اين معنى را ادراك ننمودم تا كه به معرض اتلافش درنيامدمى . نظم من آن باد رفتارِ دُلدُل شتاب * ز بهرِ شما دوش كردم كباب كه بد ظلمتِ ابر از پيش و پس * به سوىِ رمه ره نمىيافت كس به نوعى دگر روى و را هم نبود * جُز آن بر درِ بارگاهم نبود مروّت نديدم در آيينِ خويش * كه مهمان بخسبد دل از فاقه ريش

--> ( 1 ) . اين ابيات از سعدى است ( بوستان ، ص 90 ) .